تبليغاتX
برای رفع دلتنگی
برای رفع دلتنگی
شعر و یاداشت ها
مسایل انسان

بیست سال لازم است تا انسان از مرحلهء نباتی و حیوانی بگذرد و به سن عقل و بلوغ برسد و خود را حس کند. سی قرن لازم است تا انسان کمی از ساختمان خود خبردار شود. یک دوران بی پایان ابدی لازم است تا انسان بتواند تمام مسایل روح خود را دریابد. اما برای کشتن او تنها یک آن کافی است.

                                                                                         ولتر

با درود!

از اینکه این وبلاگ مدت زیادی بدون مطلب مانده بود پوزش می خواهم.

تمام یادداشت های را که در مدت دو سال و اندی برای رمان "خاطرات خدا" گرد آورده بودم پولیس در فرودگاه اسلام آباد از من گرفت و خیلی هم خوش شانس بودم، که  با میانجیگری آی او ام از یک جنجال بزرگ نجات پیدا کردم. هرگز فکر نمی کردم، که فکر کردن در جهان امروز یک جرم بزرگ و  نا بخشودنی و سزای آن مرگ و محکمهء صحرایی باشد. اکنون هیچ حال و حوصله نوشتن را ندارم. اما هنوز هم گاه گاهی کتاب ها را برگ بر می گردانم تا عشق نوشتن و سرودن در من به شکل تمام خاموش نشود. در همین برگ  زدن کتاب ها بود، که گفتار بالا توجه ام را به خود جلب کرد و آن را اینجا گذاشتم تا دوستان بخوانند و ژرفای بدبختی انسان را درک کنند.


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 11:39 توسط عیسی بهشام |
بهاری

ضمن تبریک و شادباش به مناسبت  سال نو و نوروز نو، این دوبیتی های کهنه را به خوانش می گذارم.

بسکه بد می گذرد زنده گی اهل جهان

وقتی از عمر چو سالی گذرد عید کنند

                               صایب تبریزی

بهاران آمد و باران نیامد

سرود خوب جوباران نیامد

به گوش شاعر این شهر وحشی

به جز آواز بمباران نیامد

 

کمی باران به یاران لطف فرما

سرود نوبهاران لطف فرما

اگر زاغی دوباره سربرآورد

برایش تیرباران لطف فرما


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 17:40 توسط عیسی بهشام |
غزل های مرتد

تمام زمزمه ها در سکوت گم شده اند

صفا و خلوت آن سایه توت گم شده اند

چگونه شعر و غزل های مرتدم بنگر!

میان این همه تابوت گم شده اند

برای تشنگی ام قطره های آب که هیچ

سراب های کهنه و فرتوت گم شده اند

زدست های بلندی که رو به دریا هاست

دعای حضرت باران، قنوت گم شده اند

برای مجرم محکوم بر زنا با عشق

تمام دوسیه ها و ثبوت گم شده اند

شبیه مردم آوارهء فلسطینی

که در دمشق و غزه و بیروت گم شده اند

پیمبران غزل های تازه ام اینک

در ازدحام مرمی و باروت گم شده اند


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 10:42 توسط عیسی بهشام |
یاد داشت

با درود بر همه دوستان و یاران گرامی!

من در حال حاضر مصروف نوشتن " خاطرات خدا" هستم، از این رو تا نوشتن نخستین بخش این خاطرات این سایت مطلب تازه نخواهد داشت. امید است، این ناتوان را از یاد نبرید. تا دیدار تازه بدرود!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 12:57 توسط عیسی بهشام |
عریانترم زشیشه و مطلوب سنگسار

با درود زیاد خدمت خواننده گان عزیز باید به عرض برسانم، که این روز ها از شعر و شور مانده ام از همین سبب شعر های دیگران را بیشتر می خوانم و این شعر محمد علی بهمنی را بیان کننده حال و روز خودم در این روز ها  یافته ام:

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریانترم زشیشه و مطلوب سنگسار

این شهر بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت؟

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرن هاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 21:46 توسط عیسی بهشام |
سلول

احساس و عشق سرنوشت

                            همسلول آزادی است

و سنگفرش خیابان

                 گام های مرده را

                                   سرود می کند.


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 11:20 توسط عیسی بهشام |
اشک و عشق

زمان نواخته آهنگ بی نوایی مارا

شکستن دلک سخت ماورایی مارا

همیشه آینه تفسیر می کند،آری!

نگاه غمزده از بی وفایی مارا

چقدر زمزمه از اشک وعشق ای قاصد!

بگو دوباره حوای هوایی مارا

هنوزیادوغمش یادگار چشم آبی است

بیاوسنگ بزن بی صدایی مارا

فقط به آینه ها درک می کند شاید

دل شکستهء ما روح انزوایی مارا

برای مرگ خودت باز گریه کن بهشام!

که مرگ هیچ نداردسررهایی مارا


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 15:51 توسط عیسی بهشام |
سبز سبز سبز

شب می رود اندیشهء من عشق می شود؟

همصحبت همیشهء من عشق می شود؟

در لحظه های ناب سرودن مثال آب

مجموعهء کلیشهء من عشق می شود؟

کفتر کنار پنجره پرواز می کند؟

و همنشین شیشهء من عشق می شود؟

هنگام سهم بندی کاریز های مان

سهم تمام بیشهء من عشق می شود؟

در گیر و دار سخت علف های هرزه باز

انباز داس و تیشهء من عشق می شود؟

آیا دوباره سبز سبز سبز می شوم

آیا زمین ریشهء من عشق می شود؟


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 9:56 توسط عیسی بهشام |
پیدای گمشده

 

داستان کوتاه:

 

 

مردی را که روبه  رویم، چند چوکی آن طرف ترنشسته بود، نتوانستم بشناسم؛ زیرا دود سفیدرنگ انبوهی ،که مانند دودکش های خانهء یک آدم متمول درروز های سرد برفی، پیهم از دهانش بیرون می آمد، صورتش را پوشانده بود. چندبار سرم را بلند کردم تا صورتش را تشخیص بدهم ؛ اما هر بار همان دود سفید رنگ انبوه، که پیهم از دهانش بیرون می آمد، مانع دیدمن می شد.

 به سگرت نیم سوختهء دستم نگاه کردم، آتش کم کم به علامت lights نزدیک می شد. طی نیم ساعتی که آنجا نشسته بودم، این چندمینlights بود، که طعمهء آتش می شد و درخاکستر دانی روی میز دفن می گردید.

درافکار خودم غرق شدم.مشکلاتی را که باید حل می کردم ، یکی پی دیگری درذهنم رفت و آمد می کردند، بی کاری، تنهایی، بی اتاقی وقهر های آرزو که هرازگاهی اتفاق می افتاد؛ ولی زود باهم آشتی می کردیم؛ اما این بارسوگند خورده بود، که دیگر هرگز به دیدار من نیایدو برای همیشه مرا ترک خواهد کرد.

سوزش دستم رشتهء افکارم را پاره کرد. با گوشهء چشم یکی از دستهای مرد رو به رو را دیدم، که ناشیانه و بدون دلیل تکان می خوردومن خیال کردم، که در رویاهایش گیتار می زند.سگرت دیگری روشن کردم و بازهم دزدانه به سویش  دیدم، بازهم همان دود سفید رنگ انبوه که،پیهم از دهانش بیرون می آمد، صورتش را پوشانده بودو مانع شناختش برای من می شد.

نمی دانستم که چه انگیزهء مرا وامی داشت تا به شناخت او بکوشم وهم نمی دانستم که چرا جرأت نگاه کردن مستقیم به چهرهء اورا نداشتم. پیالهء چایم را که سرد شده بود، سرکشیدم. درهمن حال شاگرد کافی  آمدوگفت:

استاد بخی که میزه صافی می کنم.

وبه طرف صاحب کافی دید.نگاهم صاحب کافی را پایید، که چشم هایش را به سر شاگردش کشیده بود؛ چون نمی خواست، مشتری دیرینه اش را که من باشم از دست بدهد.شاگرد کافی هنوز دور نشده بود، که چندزن ژنده پوش با چادری های کهنه و پینه یی که چرکی وچتلی آنها هم احساس ترحم و هم حالت تهوع را به آدم می داد، بالای سرم ایستادندو به اصرار ازمن پول می خواستند. ناچارشدم ، که از جایم بلند شوم و کافی را ترک کنم.

اگر آرزو را به دست می آوردم، نیمی از مشکلاتم خود به خود حل می ش؛ اما نتیجهء را که از چند بار خواستگار فرستادن گرفته بودم، به جز از توهین های که پدرش نثارم می کرد...

بازهم سوزش دستم مرابه خود آوردو در همان حال یکی از دستهای مرد روربه رو را دیدم، که ناشیانه و بدون دلیل تکان می خوردومن خیال کردم ، بازهم در رویاهایش گیتار می زند.حالا به مشکلاتی که باید حل می کردم، شناختن مرد روبه رو هم اضافه شده بود.از این رو هر روز به همان کافی می رفتم و او را در جای همیشگی اش، چند چوکی آن طرف تر از میز خودم روی همان  میزکه به جز از یک چاینک چای، یک پیاله ویک خاکستر دانی چیزی دیگری روی آن نبود، می دیدم.

آرزو روی سوگندی که خورده بود، پافشاری می کرد؛ اما می دانستم، که هنوز دوستم داردو قهرش بیشتر از روی محبت است تا خشم.یکی از روزها با چشمان سرخ که قطرات شفاف اشک درآن دور می خوردندو او به سختی می کوشید، که ریختن آنها جلو گیری کند در مقابلم سبز شدودر میان گریه یی که امانش نمی داد، خبر نامزدی اش را به من داد. نمی دانم چه مدت زمانی گریست و یا گریستیم. بعد...

بازهم سگرت دستم را سوختاندو رشتهء افکارم را پاره کرد.انگشت هایم را باآب دهان تر کردم تا سوزش آنها کم تر شود. به دستم نگاه کردم، چند جای آن از اثر سوخته گی سرخ شده بود.سگرت دیگری روشن کردم، بعد از پک محکمی که به آن زدم ، به بهانهءپف کردن آن بازهم به مرد ناشناس نگاه کردم، بازهم همان دود سفید رنگ انبوه که پیهم از دهانش بیرون می آمد، صورتش را پوشانده بود.

صاحب اتاق از من خواسته بود، تا اتاقش را تخلیه کنم؛ زیرا دوماه می شد، که کرایه اش را پرداخت نکرده بودم. چون معاشی را که به آن امید وار بودم، هنوز نرسیده بود.پول پس اندازی هم نداشتم تا اتاق دیگری کرایه می کردم.

به سگرت دستم دیدم، که نزدیک بود به فلتر برسد، خوشبختانه این بار اچازه ندادم، که دستم را بسوزاندآحرین پک را به سگرت زدم و بازهم دزدانه به سوی مرد نگاه کردم، بازهم همان دود سفید رنگ انبوه چهره اش را در خود پنهان کرده بودو مانع  دید من به چهره اش می شد.

دیگر طاقتم به  پایان رسیده بود. تصمیم گرفتم  هرطوری می شود ، باید مرد ناشناس را که همیشه چند چوکی آن طرف تر پشت میزی که دایم یک چاینک چای ، یک پیاله و یک خاکستر دانی روی آن بود و درست روبه روی من  قرار داشت، می نشست بشناسم. عزمم را جزم کردم، که این بار روبیش بنشینم و از نزدیک او را ببینم.

وقتی وارد کافی شدم با چهرهء برافروختهء صاحب کافی روبه رو شدم، که زیر لب دشنام های رکیکی را نثار کسی می کرد.بدون اعتنا به او، مستقیم به سوی مرد ناشناس رفتم؛ اما به جای مرد ناشناس چهرهء شکسته و تقسیم شدهء خودم را در تکه های آیینه یی دیدم، که شاگرد کافی با چشم های پر از اشک و هق هق گریه اش، آنهارا جارو می کرد.
موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 12:13 توسط عیسی بهشام |
ایستگاه

هرروز

درایستگاه زنده گی

درانتظار موترمرگم،

                        اما

تاایستگاه غم

                 پیاده می روم.


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 16:8 توسط عیسی بهشام |